الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
319
إحياء علوم الدين ( فارسى )
و يزيد بن اسود از ابدال دانسته شدى ، و سوگند خورده بود كه هرگز نخندد ، و پهلو بر زمين نهاده نخسبد ، و چيزى فربه نخورد . پس او را هرگز خندان و پهلو بر زمين نهاده نديدند ، و هرگز چيزى فربه نخورد تا وفات كرد - رحمه اللّه . و حجاج گفت سعيد بن جبير را كه به من چنان رسيده [ 241 ] كه تو هرگز نخنديدهاى . گفت : چگونه خندم كه دوزخ افروخته و غلها آويخته و زبانيه « 202 » ساخته ! و مردى حسن را گفت : اى بو سعيد ، بامداد چگونه برخاستى ؟ گفت : به نيكويى . گفت : حال تو چگونه است ؟ حسن تبسم كرد و گفت : از حال من مىپرسى ، چه گمان برى در مردمانى كه در كشتى نشينند و در ميان دريا رسند ، پس كشتى شكسته شود و هر كسى از ايشان به چوبى تعلق سازد ، ايشان را چه حال باشد ؟ گفت : حالى سخت . حسن گفت : حال من سختتر از حال ايشان است . و زنى كه آزاد كردهء عمر بن عبد العزيز بود بر وى رفت و سلام گفت ، پس در مسجدى كه در خانهء او بود دو ركعت نماز گزارد ، و خواب او را غلبه كرد ، پس در خواب بگريست و بيدار شد . گفت : اى امير المؤمنين ، به خداى كه من خوابى عجيب ديدم . گفت : چيست آن ؟ زن گفت : آتش را ديدم كه بر اهل خود بانگ مىكرد ، پس صراط را بياوردند و بر متن آن نهادند . عمر گفت : بيار . پس عبد الملك بن مروان را بر صراط آوردند ، و بر آن نرفته بود مگر اندكى كه صراط باژگونه شد و به دوزخ در افتاد . عمر گفت : بيار . پس وليد بن عبد الملك را بر صراط بياوردند ، و بر آن نرفته بود مگر اندكى كه باژگونه شد و او در افتاد . پس عمر گفت : بيار . پس سليمان بن عبد الملك را بياوردند و بر آن نرفته بود مگر اندكى كه صراط باژگونه شد و او در افتاد . پس عمر گفت : بيار . گفت : اى امير المؤمنين ، پس تو را بر صراط آوردند ، عمر نعرهاى زد و بيهوش درافتاد . پس آن زن برخاست و در گوش او گفتن گرفت كه اى امير المؤمنين ، به خداى كه من تو را ديدم تا آن گاه كه نجات يافتى . و عمر فرياد مىكرد و پاى بر زمين مىزد . و آمده است كه اويس قرنى بر قصه خوانى آمدى ، و از سخن او بگريستى ، و چون ذكر آتشى بود او نعره زدى ، پس برخاستى و روان شدى ، و مردمان پس او مىرفتندى و گفتندى : ديوانه است ، ديوانه است . و معاذ بن جبل گفت : ترس مؤمن ساكن نشود تا از پل دوزخ نگذرد . و طاوس فراش خود بگستردى و پهلو بر زمين نهادى ، و بر آن مىتپيدى چون دانه بر تابه ، پس برجستى و فراش در نوشتى و روى به قبله آوردى تا بامداد و گفتى : ذكر دوزخ خواب خائفان بپرانيد . و حسن بصرى - رضى اللّه عنه - گفت كه مردى را از آتش پس از هزار سال بيرون آرند و كاشكى من آن مرد باشم . و اين از خوف خلود گفت و براى سوء خاتمت . و آمده است كه چهل سال نخنديده بود . و چون او را نشسته ديدندى ، چون اسيرى بودى كه او را [ براى ] گردن زدن آورده باشند ، چون سخن گفتى چنانستى كه آخرت معاينه مىكند و از مشاهدهء آن خبر مىدهد ، و
--> ( 202 ) زبانيه ، نگهبانان دوزخ .